خرید بک لینک
خیلی وقت است که ننوشته ام. خیلی خیلی خیلی وقت... نه اینجا و نه هیچ جای دیگری... نه این که نمی توانستم و حرف نداشتم، هم میتوانستم و هم حرف داشتم، اما ایستادم مقابل خودم و جلوی خودم را گرفتم تا ننویسم... انگار پشت کرده ام به خودم حالا... حالم خوب نیست... می خواهم باز بنویسم...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل پورعلی تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 17:35

اندوه آدمی را به نوشتن وامیدارد. به گریز از دیگران و پنهان شدن در آستین دستهایش. و غارنشینی هنوز ادامه دارد... پ.ن: مدتی نبودم، دلم میخواست باز هم نباشم؛ اما... اندوه، آدمی را به نوشتن وامیدارد...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل پورعلی تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 17:35

چند وقتی است که یک نفر گلدان کوچک کاکتوسم را از پشت پنجرۀ خانه برداشته است؛ به معنای دقیقتر کلمه «دزدیده است»! بابا که میفهمد، میگوید: «عیبی نداره؛ اونم دوست داشته از زیباییش لذت ببره، اما از نزدیک»! به نظرم با این جملۀ مهربانانۀ بابا تمام دزدیهای عالم را میشود توجیه کرد! *** کاش میشد بابا را بدزدم و از نزدیک از مهربانیش لذت ببرم؛ اینجا کمی دور

برچسب: نویسنده: ابوالفضل پورعلی تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 17:35

... پرستو بغلم کرده بوده و گریه میکرد. آیۀ 2ساله که دومتر آن طرفتر، داشت طبق معمول وسایل کمد را بیرون میریخت، یکدفعه از کار مورد علاقهاش دست کشید و گفت: «مامان ناراحت نباش»... پرستو، خندید. اشکهایش را پاک کرد و گفت: «نه مامان جون من که ناراحت نیستم». و آیه، خندۀ مادرش را که دید، خیالش راحت شد و به بقیه بازیاش مشغول. *** دلم میخواست کسی بود که با

برچسب: نویسنده: ابوالفضل پورعلی تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 17:35

انگار که همین امروزِ امروز شهیدت کردهاند؛

چقدر دلگیر شده است امروز.

نمی توانم نفس...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل پورعلی تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 17:35

صفحه بندی